آن را به راحتی از گلدان جدا نکنید
اگر جدا کردید آن را به کسی بدید که لیاقت دوست داشتنو داشته باشه
و
اون گلو در گلدان قلب خودش بکارد
نه اینکه آن را به کلکسیون گل های خشک خود بیافزاید
آن را به راحتی از گلدان جدا نکنید
اگر جدا کردید آن را به کسی بدید که لیاقت دوست داشتنو داشته باشه
و
اون گلو در گلدان قلب خودش بکارد
نه اینکه آن را به کلکسیون گل های خشک خود بیافزاید
مرا چه به این عالم
خسته و گرفته ز مردمم
زعالم و زجهان فانیم
مرا چه به بوی گل سرخ
مرا چه به عطر گل یاس
مرا چه به جنگل چه به باران
راه را باز کن تا بروم

قدمهای من از من جا نمانید
از اینجا میروم اینجا نمانید
منی که جز خودم چیزی ندارم
خودم را روی دوشم میگذارم
به دنبال کلافی پیچ در پیچ
کسی در هرگز ناممکن هیچ
کجای بی کجایی را بگردم؟
من از بیهوده گردی توبه کردم
نمیخواهم نمیخواهم بمانم
بیا ای مرگ من دردت به جانم
بزن بر صورت من سیلی مرگ
بزن ای دست ازرائیلی مرگ
جهان جای جنونم را ندارد
دلم را روی دستم میگذارد
اسیر بی خدایی را ببر باد
که از چشمم خدای عشق افتاد
به دنبال خدایی نا خدایی
پی جایی نمیدانم کجایی
تمام جاده ها با من دویدند
ولی با من به تنهایی رسیدند
برای قبر من جایی نداری
زمین تنهایی ام را دوست داری؟
خورشید پرسید :چرا؟
گفتم:خسته شدم از تنهایی از اینکه نمی تونم ببینمش دلم گرفته
خورشید گفت:ناراحت نباش بالا خره میبینیش
گفتم:نه نمی خوام ببینمش
خورشید: گفت چرا؟
گفتم:آخه اون مال من نیست اگه ببینمش بازم عاشقش میشم دوست دارم اون با کسی باشه که عاشقشه نه با من که...
خورشید گفت:ای کاش می تونستم کمکت کنم
گفتم :می تونی
گفت: چه طوری؟
گفتم:هر روز طلوع کن و اونو گرم کن و از گرمایی که به من میدی کم کن و به گرمای وجود اون ببخش تا من کم کم سرد شم و اون گرم شه ...
و من مدت زیادیه که خورشیدو ندیدم
اون رفت و من اینجا با این امید گرم هستم که عشقم سرمایی حس نمی کنه

باد ازم پرسید: چیو؟
با خوشحالیه توأم با ناراحتی گفتم :کسیو که دنبالش بودم کسیو که دلمو پیشش جا گذاشتم...
گفت : پس چرا ناراحتی؟
گفتم : آخه دلشو داده به یکی دیگه....
اشک از چشمانم جاری شد
باد وزید و اشک و از چشمام پاک کرد
به باد گفتم :دو تا خواهش ازت دارم
با مهربونی گفت:بگو
گفتم : برو پیشش صورتش و نوازش کن و برام بگو چه حسی داره
گفت:و دومین خواهش
گفتم:مراقبش باش ، آخه آخرین بار که دیدمش یادم رفت بهش بگم مراقب خودت باش
باد رفت و من هنوز چشمام خیسه

چشمان گریانم هنوز به راه است شاید خبری از یار شود...
خورشید گفت:بسیار زمانی است که چشم براهی ...
با اندوه گفتم: چه کنم که عشق مرا به انتظار نهاده.....
آنچنان به من نگریست که اشک در چشمانم جمع شد ،ابر ناله کنان گفت : تو هم مانند من گریه کن تو هم مانند من ببار .
آری گریستم... اما او حتی برنگشت و ننگرید که گلها از دستم به زمین افتاده.
هنوزم که هنوزه از خدا تمنا میکنم که دگر بار او را ببینم....
هم اکنون همچون روحی سرگردان دنیا را در جست و جوی یار می گردم...
با چنان ترسی به او نگریستم که آسمان به سخن آمد:از چه میترسی؟
در پاسخش گفتم:اگر گفت نه !! چه کنم؟
آسمان خندان گفت:عشق ،عشق می آفریند ،عشق زندگی می آفریند.
با حرفش قوت گرفتم جلو رفتم دستانم را دراز کردم ....
و هنوز آن گل در دستانم است همچون خاطره ای با من است.
همچون پیاده ای خسته و تنها در ابتدای جاده ایستاده ام بی آنکه بدانم آخر آن چیست.
به امید دیدن یار پا به این جاده می گذارم شاید در انتهای این راه ،یار را احساس کنم. فقط احساس.